چه اشکالی دارد از امروز - بله همین امروز- تصمیم بگیریم شیوه خودمان را در سوگ عزیزان و بزرگان از دست رفته اصلاح کنیم ؟ مثلا به جای اینکه هی ابراز تاسف و تاثر کنیم که چرا آیت الله مشکینی را از دست دادیم ، افسوس - فقط افسوس - بخوریم که چرا آیت الله حق شناس یا آیت الله بهجت را از دست دادیم و برای شادی روحشان یک فاتحه ای بخوانیم و الفاتحه ! یکی از دستور العملهای آن بزرگان را - فقط یکی کافی است ! - چراغ راه و راهنمای عملمان قرار دهیم . مطمئنا این شیوه ، هم بهتر و واقعی تر افسوس ما را نشان می دهد و هم برای شادی بیشتر و تعالی روح آن بزرگان کارسازتر است .

مثلا همین یک دستور العمل از آقای بهجت را ببینید ؛ کار سختی است که به آن عمل کنیم ؟

 

آیت الله بهجت از مرحوم آقای قاضی "ره" نقل می کردند که ایشان می فرمود:« اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! و یا فرمودند: به صورت من تُف بیندازد. »

و می افزودند : اول وقت سرّعظیمی است « حافظوا علی الصلوات: در انجام نمازها کوشا باشید. » خود یک نکته ای است غیر از « أقیموا الصلوة: نماز را بپا دارید. » و همچنین که نماز گزار اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد. » .

...

در خانه اگر کس است ؛ یک حرف بس است .

پ .ن: من خودم وقتی خبر درگذشت یکی از این بزرگواران علم و اخلاق و عرفان را می شنوم ؛ احساس خلا می کنم و نوعی ترس وجودم را فرا می گیرد ؛ ترس از روزگاری که ما باید بدون این استوانه ها سر کنیم و ترس از اینکه نکند روزگار ، نمونه های اینچنینی را دیگر به دستمان نسپارد . خدایا ! این ترس را به امیدواریِ وجود خوبانی بهتر از این خوبان مبدل فرما.

دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

- چون که ما را ، ملت ابراهیمی است

در حقیقت ، فطرت ابراهیمی است

- آتش سرکش ، بهاران می کنیم

نار نمرودی ، گلستان می کنیم

- شعله های انقلاب روزگار

چون به باغ ما رسد ، گردد بهار

- رومیان را گرم بازاری ، نماند

مصریان را هم جهانداری نماند

- لشکر ساسانیان در خون نشست

رونق یونانیان در هم شکست

- در تکاپوی گذشت روزگار

تا رَوَد فصل خزان ، آید بهار

- در جهان ، بانگ اذان بوده است و هست

حشمت اسلامیان بوده است و هست

- شمس ِ دین ِ احمدی ، تابنده است

از سَر ِ "الله اکبر" زنده است

- قوم ما را رنگ ، حد نگذاشته است

ابیض و اسود ، برادر داشته است

- قطره آب وضوی قنبرش

برتر از خون هزاران قیصرش

- فارغ از اُم و اَب و اعمام باش

همچو سلمان ، زاده اسلام باش 

 

- گر نَسَب را جزو ملت کرده ای

رخنه در کار اخوت کرده ای

- در زمین ما نگیرد ریشه ات

هست نامسلم هنوز اندیشه ات

- نیست از تُرک و عرب ، پیوند ما

نیست پا بند نَسَب ، پیوند ما

 

- دل به محبوب ِ حجازی بسته ایم

زین سبب با یکدگر پیوسته ایم

- رشته ما را تولایش بس است

ذوق ما را نوش صهبایش بس است

- تاب آن می ، تا به خون ما دوید

کهنه را آتش زد و نو آفرید

- اوست رهبر ، او خدایی راع ماست

عشق او سرمایه اجماع ماست

- عشق در جان و نسب در پیکر است

رشته عشق از نسب ، محکمتر است

- امت او همچو او ، نور حق است

پرتو از خورشید تابان مشتق است

- ای فرو بسته دل اندر زاد و بوم !

نکته ای هم بشنو از ملای روم :

"نور حق را کس مجوید زاد و رود

خلعت حق را چه حاجت تار و پود ؟ "

- هر که پا در بند اقلیم جَد است

بی خبر از "لم یلد ،لم یولد" است

- ساز و برگ ما ، کتاب و حکمت است

زین دو نیرو ، اعتبار ملت است

- آن فتوحات ِ جهان ِ ذوق و شوق

این فتوحات جهان ِ تحت و فوق

- مومنان را این جمال و این جلال

هر دو اِنعام خدای لایزال

- حکمت اشیا بر انگیزاد نیست

غیر درک علت ایجاد نیست

- نیک اگر بینی مسلمان زاده است

این گُهر از دست ما افتاده است

- تا مسلمان در اروپا پا نهاد

علم و حکمت را بنا دیگر نهاد

- دانه آن صحرا نشینان کاشتند

اما حاصلش را غربیان برداشتند

...

پ . ن : اوایل اردی بهشت دوست داشتم به مناسبت سالگرد تولد علامه محمد اقبال لاهوری ، این شعر را که چندین سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در کنگره ای در حسینیه ارشاد ( احتمالا به مناسبت بعثت پیامبر اعظم "ص" ) قرائت شده بود ،  بیاورم اما در گیر و دار اسباب کشی ، دفترچه اشعار برگزیده ام را گم کردم . چند روز پیش همسرم آن را یافت و من این شعر را که از نوار آن کنگره پیاده کرده بودم دوباره خوانی کردم و افسوس  خوردم که مناسبت درج آن از دست رفت .

سفر پر برکت رهبر عزیز انقلاب به دیار کردستان و بیانات مهم و موثر ایشان درباره اختلاف افکنان بین قومیتها و تاکید ایشان بر وحدت و همبستگی ، مرا به یاد این شعر زیبا انداخت که اوج هنر در تبلیغ و تقویت همبستگی اسلامی و اتحاد دینی و به بیان بهتر و دقیقتر "انترناسیونالیسم اسلامی" است .

روح اقبال و تمامی روشنفکران مسلمانی که در تنور بیداری اسلامی و اتحاد اسلامی دمیدند شاد و عمر رهبر فرزانه انقلاب که هوشمندانه در بهترین زمان ، بهترین مکان را برای سفر استانی خود انتخاب کردند به درازای آفتاب باد .

 

جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 اجازه بدهید ساعت را نگاه کنم ... بله . به ساعت کیهان ، الان درست 12 ساعت دیگر به آن لحظه باقی مانده است ؛ به آن لحظه که مامان بزرگ ، صدای گریه ای شنید و به خانوم دکتر میر فخرایی گفت : حالش خوبه ؟ و خانم میر فخرایی جواب داد : حال مادر خوبه ولی بچه رو بعید می دونم که زنده بمونه( شرح مفصلش را دو سال پیش نوشتم ).

**

الان که به آن موقع فکر می کنم ، پیش خودم می گویم حالا واقعا خوب شد که اون بچه از دست نرفت و زنده موند؟ واقعا ارزشش را داشت ؟ راستش من خودم خیلی از اینکه خدا اون تصمیم را برای اون گرفت ناراحت نیستم و شاید یک کمی هم خوشحالم اما وقتی فکر می کنم که چه ساعتها و روزهایی خدا پیش فرشته هایش خجالت کشیده و سرش را پایین انداخته ، بد جوری دمغ می شوم . به قول "هبوط" ، پیش خودم مجسم می کنم که فرشته ها دارند به خدا می گویند برای این بود که ما را مجبور می کردی سجده کنیم ؟! و خدا لابد توضیح می دهد که نه ، من آدمهای درست و حسابی زیادی هم خلق کرده ام حالا چرا گیر داده اید به این یکی و مثل این یکی ؟!

**

خداییش که تا حالا خدای خیلی خوبی بوده ای . بیا و باز هم آقایی کن و حالا که عقربه های ساعت بد جوری دنبال هم کرده اند تا به ساعت 9 صبح فردا برسند ، همین الان - نمی خواهد تا فردا صبح صبر کنی - همین الان همه این 43 سال را بریز توی ری سایکل بین و فاتحه . نه نه ! این کار را نکن ، کار است دیگر ، یهو دیدی یکی از اون ناخلفها اونا رو از توی سطل بازیافت برگردوند و کار ما را خراب کرد ؛ بیا و آقایی کن و همه رو با همه خوب و بدیهاش - خوب که ندارد خدایی !- دلیت کن بره پی کارش ، شیفت را هم بگیر که عمرا کسی بتونه پیداش کنه .

آ خدا ! شتر دیدی ندیدی ... قبول ؟ ماچ

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

تذکرات اولیه :

١-برای رفتن به نمایشگاه کتاب ، کاش پیشتر نام کتابهای مورد علاقه مان را و در صورت امکان نام ناشر را داشته باشیم . روزهای آخر نمایشگاه ، جای سوزن انداختن نیست و اگر این ترفند را به کار نبریم معلوم نیست چه بر سر وقت و چه بر سر پایمان خواهد آمد !

٢- اگر امکان دارد بچه ها را یک روز جداگانه به نمایشگاه ببریم . این طوری هم ما به زندگیمان می رسیم و هم آنها !روزی هم که بچه ها را به نمایشگاه می برید حتما یک بطری آب با خودتان ببرید . می دانید دیگه : شلوغی و جمعیت و گرما و تشنگی ...

٣- لطفا حتما قبل از روز آخر به نمایشگاه بروید ؛ خواهش می کنم !

۴- لطفا حتما بدون وسیله شخصی به نمایشگاه بروید ؛ از ما گفتن بود !

۵- کسی شما را مجبور نکرده که حتما باید در این نمایشگاه ، کتاب بخرید . تا دلتان بخواهد لوحهای فشرده خوب از نویسندگان خوب در نمایشگاه وجود دارد.

۶- اگر تا آخر وقت ، نمایشگاه بودید حتما نماز مغرب و عشایتان را همان جا بخوانید . تا به خانه برسید قضا شده است . باز هم از ما گفتن .

٧-سر خریدن کتاب خسّت به خرج ندهید. باور کنید کتاب ارزانتر از هر خوردنی خوب دیگر است . باور نمی کنید؟ مقایسه کنید.

پیشنهادات ثانویه :

- من این غرفه ها را پیشنهاد می کنم : سوره مهر ، موسسه انتشارات علمی فرهنگی ، دفتر شعر جوان (محمد رضا عبدالملکیان آنجا ایستاده و جلوی روی خودش  کتابهای قیصر و کتابهای خودش را عرضه می کنند و جیکش هم در نمی آید !) ، دفتر نشر معارف انقلاب (ناشر کتابهای خاطره آقای اکبر هاشمی رفسنجانی) ، غرفه کناری همین انتشارات که متعلق به آقای عباس سلیمی نمین است و تصادفا نقد همین خاطره ها را عرضه کرده است (اسمش یادم نیست )، نشر ثالث (چند نمونه کار سیاسی خوب دارد)، نشر مجنون (چند نمونه کار خوب دارد)، انتشارات صدرا ( فقط چند دقیقه به این غرفه بروید و یک نفسی بکشید ؛ حتی اگر کتابی نخریدید)، انتشارات دلیل ما ( عرضه کننده کتابهای استاد محمد رضا حکیمی)، غرفه "طرحی برای فردا" ( عرضه کننده کتابها و لوحهای فشرده صوتی یا تصویری دکتر حسن رحیم پور ازغدی ) و موسسه مطالعات اندیشه سازان نور.

- اگر کودکان و نوجوانان را هم به همراه می برید یا قرار است برایشان خرید کنید این دو غرفه را از دست ندهید : انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و نیز  انتشارات پیام آزادی ( بهترین ، زیباترین و متنوعترین دایره المعارفهای مربوط به کودکان و نوجوانان در هر رده سنی را می توانید از این غرفه تهیه کنید. حتی می توانید از خود آقای مصطفی زمانی مدیر این انتشارات مشورت بگیرید ، چند سوال از شما می کند و بعد بهترین و مناسبترین دایره المعارف را در اختیار فرزندان شما می گذارد . بله ؟ نه ! این آقای زمانی با آن آقای زمانی یوزارسیف تومنی هفت صنار فرق دارد . البته دلش زیباتر از صورت بازیگر نقش یوزارسیف است . خودتان باید ببینیدش!).

پیشنهادات موردی:

- کتاب خوب "فلسطین ؛ صلح ، نه تبعیض" نوشته جیمی کارتر را اگر تا حالا نخوانده اید ضرر کرده اید . این کتاب را سه ناشر ( نشر ثالث ، نشر صمدیه و انتشارات موسسه اطلاعات ) عرضه کرده اند اما اگر از من می شنوید این کتاب را از نشر ثالث و با ترجمه مرحوم "مهران قاسمی" که هم سلیس تر است و هم ضمایم خوبی به آن اضافه کرده است تهیه کنید.

- در بخش ادبیات داستانی ، پارسال کتاب "بیوتن" رضا امیرخانی (انتشارات علمی)روی بورس بود و امسال کتاب "دا" از خانم حسینی . این کتاب تا اول برگزاری نمایشگاه کتاب به چاپ پنجاهم ( نخیر اشتباه نکرده ام ؛ چاپ پنجم نه ، چاپ پنجاهم ) رسیده است و مثل کتاب امیرخانی که پارسال در خود نمایشگاه یکی دو چاپ خورد ، حدس می زنم تا آخر نمایشگاه چند چاپ دیگر هم بخورد. آخرهر کسی را که می بینی یک "دا" دستش هست !

- در بخش شعر ، همین ناشر (سوره مهر) ، کتاب جدیدی از شاعر جوان "فاضل نظری" را عرضه کرده است با نام "آن ها" . اگر شعرهای نظری را نخوانده اید حتما ضرر کرده اید. در ضمن این ناشر با سلیقه خاصی ، هر سه کتاب کم حجم اما پر مضمون نظری را با نامهای "گریه های امپراطور"، "اقلیت" و "آن ها" در یک قاب زیبا یکجا عرضه می کند . ان شاء الله چیزی برای نظری دارم که خواهم نوشت (مثل چیزهای دیگری که قول دادم و نوشتم !).

- انتشارات صدرا امسال در یک بسته نرم افزاری ، ده لوح فشرده از تمام سخنرانیهای استاد شهید مرتضی مطهری را عرضه کرده و قیمت مناسبی هم روی آن گذاشته است . پیشتر هم نوشتم به نظر من مدخل ورود به مطالعه آثار مطهری ، شنیدن "صدا"ی مطهری است . این هدیه ارزشمند را از خودتان و دوستانتان دریغ نکنید.

- دو سه جوان مشهدی ، هر سال یک غرفه کوچک می زنند با نام "طرحی برای فردا" و در آن به عرضه آخرین لوحهای فشرده سخنرانیهای دکتر حسن رحیم پور ازغدی می پردازند . امسال هر کسی از کنار این غرفه رد می شود مجذوب سخنرانی استاد درباره زن و جنسیت و حجاب و ... می شود که در یک مرکز فرهنگی در لندن ایراد شده است . سوالات بسیار جذاب و پاسخهای مستدل و منطقی آقای ازغدی موجب می شود همه دقایقی متمادی در جلوی این غرفه کوچک میخکوب شوند. حتما به این غرفه سر بزنید و از نمونه های متنوع کتاب و سی دی آن توشه بر گیرید.

- اگر به مباحث مربوط به لبنان و حزب الله لبنان و کلا منطقه مربوط به اسرائیل ، لبنان و فلسطین علاقه دارید ، غرفه موسسه مطالعات اندیشه سازان نور را از دست ندهید . کتابهای ترجمه ای و تالیفی بسیار خوبی بخصوص درباره حزب الله لبنان در آنجا وجود دارد که در هیچ مرکز دیگری با این کیفیت نمی توانید پیدا کنید.

اینها که نوشتم محصول یک حضور دو سه ساعته (البته با برنامه ریزی قبلی ) من بود . باید یک بار دیگر هم به نمایشگاه بروم . اگر رفتم حتما به این روزنوشت چیزهایی را اضافه می کنم هر چند دیر باشد.

شما هم پیشنهادات خودتان را برای خرید محصولات فرهنگی عرضه شده در نمایشگاه امسال بنویسید تا دیگران هم بهره مند شوند.  

 

شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

روایت اول :

یک روز ، درست یادم هست ، سالهای پرهیاهو و آشفته جنگ دوم بود. این جنگ عجیب ! جنگی که نه تنها همه حسابهای دنیا را به هم زد بلکه علم را بی آبرو کرد و فلسفه رایج تاریخ را که قرن نوزدهم به آن می بالید بر باد داد و یک بار دیگر ، مثل صدها بار دیگر ، اما این بار از همه دندان شکنانه تر ، نشان داد که تاریخ و جامعه یعنی "انسان" همیشه با "حساب و کتاب" های فلسفه و علم و منطق و موازین عقلی جور نمی مانند . نه تنها در قالبها و فرمولهایی که ما برایش طرح می کنیم نمی گنجند ، که به خلق و خو و رسم و راه معمول خویش هم همیشه وفادار نیستند . مگر ندیدیم که تاریخ از کمون اولیه به سِرواژی و از آن به فئودالیته و از آن به بورژوازی آمد و از آن به مرحله سرمایه داری صنعتی و امپریالیسم اقتصادی رسید و در این مسیر ، همه در انتظار ظهور پرولتاریا بودند که قیام کند و بر کاپیتالیسم بشورد و پس از جنگی انقلابی ، پیروزی قطعیی را که جبر تاریخ مقدّر کرده بود به دست آورد و ناگهان طوفانی برخاست و جهان زیر و زبر شد و آنچه در وهم کسی هم نمی گنجید در متن تاریخ و بر روی زمین پدید آمد و درست در همان هنگام که باید شاهد جنگ پرولتاریا با سرمایه داری می بودیم ، دیدیم که این دو با هم همدست و همگام و همدل شده اند و با فاشیسم که هیچ کس نمی دانست و نمی داند که چه صیغه ای است ، از کجا آمد و چگونه سر زد ، می جنگند ! فاشیسم ، بربریتی که نه تنها حساب و کتابهای جهان را بر هم زد ، بلکه "دیالکتیک" را هم خجالت زده کرد و جبر تاریخ را مبهوت و انگشت به دهان !

سالهای جنگ بود ، سرخ و سیاه ، کارگر و سرمایه دار هر دو یک "تز" شده بودند و با "آنتی تز" نوظهور ِ غیر منتظره فاشیسم می جنگیدند و دو نقیض که هزاران سال است منطق ، محال می داند و عقل ، تصورش را هم نمی کند ، با هم جمع شدند و چه جمعی ! و علیه دشمن مشترکشان ( اشتراک دو نقیض هم از آن حرفهاست ! ) جنگی بر پا کردند که ما در آن "رُل نعش" را بازی کردیم و چه ماهرانه ! یعنی دمرو افتادیم تا آن دو تز و آنتی تز که همزیست شده بودند از پشت و پهلوی ما عبور کنند و ما ، ملتی دو هزار و پانصد ساله و بلکه بیشتر ،تبدیل به "پل" شویم در زیر سُم قدّاره بندانِ غارتگر و خویشاوندی که یکی آزادی را مسخره کرده است و دیگری سوسیالیسم را و هر دو ، ما مومنین ساده دل روشنفکر نیم بند را !

به هر حال ، سالهای خون و ویرانی و شکست و پیروزی بود ؛ سالهایی که حال ما مصداق شعر شاعر شده بود که :

میان ابرو و چشم تو ، گیر و داری بود

در آن میانه شدم کُشته ، این چه کاری بود ؟

و جنگ جهانگیری که در آن هر کدام پیروز شده بودند ، سهم ما معیّن و مقدّر ما محفوظ بود :"نان خاک اره" و "نجابت ملّی"! اما ، نه ، از فیض عظمای دیگری هم برخوردار بودیم و آن "مباحثه" بود و انجام رسالت روشنفکران ما که عبارت بود از مبارزه با مذهب و مجاهده در راه اثبات فلسفی و علمی و تاریخی و دیالکتیکی و طبقاتی و سوسیالیستی و پرولتاریایی ِ حقانیت خلافت بلافصل و امامت و ولایت استالین ، معلم خردمند بشریت ، و توجیه اعمال و رفتار و گفتار او از طریق احادیث موثق و روایات مستند و منصوص رسیده از حضرت ختمی مرتبت ، عقل کل و ختم رسل. و کوشش در پخش رساله های عملیه و عمل به فتاوای صادر شده و خلاصه ، کما فی السابق سینه زنی و مسئله گویی و تقلید از نایب امام و تعظیم "شعائر" و حفظ "بیضه سوسیالیسم"!

فرقی ندارد، مگر تغییر اسم و رسم ، آدم را عوض می کند ؟ اما نه ، فرقی داشت ، در آنجا علما عقاید و احکام را از چهار منبع استخراج می کردند : کتاب و سنت و عقل و اجماع و در این جا ، روشنفکران عقل و اجماع را پاک مرخص کردند و ماند کتاب و سنت که آن هم تاویل و تفسیرش عمل ِ خلیفه وقت بود !

و خلافت هم نه بر اجماع سنّی و وصایت شیعی ؛ که بر شیوه زیدی : القائم بالسیف !

روایت دوم :

من مردی بزرگ و دانشمند و متفکر را می شناسم که سی و هفت سال پیش ، نخستین کسی بود که در متعصب ترین محیطهای مذهبی و سنتی مملکت یکتنه علیه حجاب قد علم کرد و تمام حیثیت معنوی و علمی و مذهبی حساسی که داشت در گرو آزادی زن از قید حجاب نهاد و در اولین مجلسی که به نشانه "رفع حجاب" تشکیل شد ، اولین سخنرانی را علیه حجاب کرد و حتی جانش را خطر کرد. اما سی و چند سال بعد از آن ، در دوره ای که زن روز ایران برای محرومیت حقوقی و عقب ماندگی اجتماعی و اسارت زنهای سوئیس اشک می ریزد و زنان ما که دیروز چادر و چاقچور و پیچه را برداشتند امروز از حالت امّلی و قید و بندی که داشتن شورت و پستان بند به آنها می دهد رنج می برند و دامنهای مفقوده میکرو میکرو مینی ژوپ را در تن خود ماکسی ژوپ احساس می کنند ، یک روز خدمتشان رسیده بودیم و ایشان که دو فرزند خردسال داشتند یکی دختری شش هفت ساله به نام فاطمه و دیگری پسری چهار پنج ساله به نام تقی ، در جواب احوالپرسی ما که شاگردانش بودیم ، فرمود : "همشیره تقی کسالت پیدا کرده است "!

روایت سوم :

در رستوران دانشجویی  ، روزی بر سر میز ناهار ، روزنامه لوموند را می خواندم . سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من ، یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود . سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود بخواند .گفتم : کدام صفحه را می خواهید ؟ گفت : صفحه بورس ها را . آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد . فکر کردم شاید تاجر است . هیچ نگفتم . اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سرمقاله سیاسی به کار شما چه می آید ؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه ؛ دانشجویی ایرانی ام ... گفتم : شما مگر تاجری فرانسوی اید؟ گفت : نه ، دانشجویی اسرائیلی ام ، اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده دانشجویی هم بی اثر نیست . مطالعه صفحه سوم لوموند که صفحه اقتصادی است به من این آگاهی را می دهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین 17 ریال خواهد ماند یا نه ، زیرا اگر وضع فرانک در میان پولهای دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود ، احتمالا بلیط غذای رستوران دانشجویی از سال دیگر 5 /17 تا 18 ریال خواهد شد و همین طور چیزهای دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه . اما سرمقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن می کند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ ، ساخته "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی ، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟

لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته ، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم !

 

 

پانوشت : هر سه روایت را از کتاب "هبوط" ، اثر دکتر علی شریعتی ، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ( چاپ دوم : 1359 ) انتخاب کرده ام  .

روایت اول : صفحات 44 و 45.

روایت دوم : صفحه 70.

روایت سوم : صفحه 111.

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

پیش نوشت: از بازیهای وبلاگی بخصوص اگر از سوی وبلاگ نویسان خوب باشد خیلی خوشم می آید و معمولا اگر مرا به بازی هم نگیرند ، سعی می کنم بازیهایشان را تماشا کنم . چرا که علاوه بر تنوع و جذابیت ، آموزشهای نهفته ای دارند که شاید در روزنوشتهای معمولی با این تاثیر به دست نمی آیند.

حالا که از سوی "پنج دری" و "عطش شکن" ، به بازی وبلاگی "مسجدهای دوست داشتنی من" دعوت شده ام ، می بینم این بازی چه تقارن جالبی دارد با روز شهادت استاد شهید مرتضی مطهری که همین امروز است  و نیز شیوه سیاسی رئیس جمهور محبوب شهید محمد علی رجایی !

***

"مسجد" در زندگی من جایگاه بسیار ویژه ای دارد. بسیاری از خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی من با این مکان ،گره عجیبی خورده است . پدربزرگم هم مباحثه ای و دوست بسیار صمیمی آیت الله "محمد تقی فلسفی" بود و نام مرا هم به همین دلیل "تقی" گذاشتند و از این رو خانواده ما از مخاطبان همیشگی مجالس پر شور و پر مخاطب آن "واعظ شهیر" بود .

بزرگتر که شدم در سالهایی که به دلیل تنهایی مادربزرگم پیش او زندگی می کردم ، تمام ظهرها از مدرسه یکراست به مسجد امام جعفر صادق"ع" خیابان طاووسی می رفتم و پس از نماز جماعت با "خانوم جون" به خانه می آمدیم . یادم نمی رود یک ماه رمضان ، مرحوم "فخرالدین حجازی" در آن مسجد سخنرانی کرد و با فریادهایی که علیه ظلم و جور و فساد می کشید چشمهای خواب آلود ما ( من و همکلاسیها و هم مسجدیهایم) را بیدار  کرد.

سالها بعد ، در مسجد امام جعفر صادق "ع" نارمک تهران ، با مجید - پسر عمویم - در کلاسهای تابستانی آنجا شرکت کردیم و آقای "بنایی" ما را که هنوز بیداری انقلاب فراگیر نشده بود ، به این موج نزدیک کرد . ارتفاع این موج زمانی بود که ما دیگر به "مسجد جامع نارمک" تهران می رفتیم و با مرحوم مهندس بازرگان ، مرحوم یدالله سحابی ، آیت الله طالقانی ، شهید محمد علی رجایی و ... آشنا شدیم .

انقلاب که شد ، عضو انجمن اسلامی مدرسه راهنمایی فضیلت نارمک بودم و "اتحادیه انجمنهای اسلامی شرق تهران" را که در خیابان فرجام بود پاتوق کرده بودیم . کلاسهای اسلحه شناسی ما در "مسجد سپهسالار حسین" در فلکه دوم تهرانپارس و کلاسهای آموزش فنون رزمی ما در "مسجد احمدیه" نارمک بالاتر از چهار راه سرسبز بود .

 

در همین مسجدها بود که کلاسهای عقیدتی و سیر مطالعاتی آثار استاد شهید مرتضی مطهری را هم شروع کردیم . سری کتابهای جهان بینی اسلامی و بحث ولایت فقیه از این مکانها در جان و روح ما جای گرفت و ما تا حدود زیادی بر خلاف بسیاری از نوجوانان و جوانان امروز که چه در سیاست و چه در دینداری با "احساس" وارد شدند ، ما با "تعقل" وارد شدیم و به همین دلیل ، عشق ما این بود که در گعده های بحث سیاسی جلوی دانشگاه تهران حاضر شویم و با مارکسیستها بحث عقیدتی و بعدها با لیبرالها بحث سیاسی کنیم .

جذابیت این مباحث باعث شده بود که آن سالها که نمازهای جمعه تهران (برخلاف امروز که قبل و بعد آن به یک بازار مکاره فروش لباس و پارچه و گردو و جوراب و شورت و خودکار و ... تبدیل شده است )، بازار فروش کتابهای خوب  و مجله های پر محتوای "پیام انقلاب" و " امید انقلاب" و "عروه الوثقی" و مرکز توزیع بیانیه های سیاسی حزب جمهوری و سازمان مجاهدین انقلاب و ... بود ، من روز به روز به بساطیهای مجاهدین انقلاب علاقه مندتر بشوم و کارم بکشد به "مسجد شیخ عبدالحسینی" بازار کفاشهای تهران و آغاز ارتباط گیری با سازمان و فعالیت سیاسی تشکیلاتی .

همان روزها بود که دو چیز بشدت مرا به سمت اخلاق سوق داد : کتابهای "قلب سلیم" و "گناهان کبیره" آیت الله دستغیب که آنموقع هنوز شهید نشده بود و خیلی هم کسی ایشان را نمی شناخت و دوم آشنایی و آغاز حضور در جلسات درس اخلاق حاج آقا مجتبی تهرانی در خیابان سقاباشی تهران . جلسات آنموقع در حیاط باصفای منزلی در خیابان سقاباشی برگزار می شد و بعدها به دبیرستان نور در خیابان ایران منتقل شد ، اما سه شب قدر ، جلسات با جمعیتی دهها برابر در "مسجد جامع چهلستون "در بازار شیرازی برگزار می شد که شاید تا امروز هیچ کدام از این سه شبها را از دست نداده ام مگر اینکه در تهران یا ایران نبوده باشم .

اما مسجدی که هیچ گاه خاطرات آن از یادم نخواهد رفت ، "مسجد سپهسالار تهران" است که بعد از شهادت استاد مطهری به "مدرسه عالی شهید مطهری" نامگذاری شده است :

پس از شهادت شهید مطهری ( یادم نیست چهلم استاد بود یا به احتمال قویتر سالگرد شهادت ایشان) ، در مدرسه عالی شهید مطهری نمایشگاه بسیار بزرگی از آثار مکتوب و صوتی و دیگر یادگارهای او برپا کردند. من شاید بی اغراق استاد مطهری را در آن نمایشگاه شناختم . برای هر کتاب او ، تابلوی بزرگی حاوی معرفی مختصر و زمان و شرایط نگارش آن تعبیه شده بود ، سیر تاریخی زندگی ایشان را در نمایشگاه با عکس و تفصیلات ارائه کرده بودند ، تمامی سخنرانیهای ایشان به صورت نوار کاست و با جلد و برچسب زیبایی عرضه شده بود و خلاصه در آن دو سه روزی که با دوستانم چند بار به آن نمایشگاه رفتیم شهید مطهری را خارج از آنچه رادیو و تلویزیون معرفی می کرد بسیار جذابتر ، واقعی تر ،  دست یافتنی تر و دوست داشتنی تر یافتیم و به او این بار عشق ورزیدیم . هر کدام از ما با توجه به اقتضای جیبهایمان چند نوار استاد را خریدیم ( فکر می کنم قیمت هر نوار کاست ده تومان بود) و چند کتاب . اما ماجرا بعد از نمایشگاه شروع شد که هر کدام نوارها را دست به دست می کردیم و بعد در مدرسه راجع به آن صحبت می کردیم ، کتابها را هم به همراهی معلم شهیدمان "محمد تقی رضایی" مطالعه می کردیم و حسابی زیر بنای فکری خودمان را با "مطهری" ساختیم .

بدین ترتیب ، "مسجد سپهسالار" یا " مدرسه عالی شهید مطهری" نقش بسیار زیادی در ساختن زیربنای فکری من بازی کرد و من برای همیشه به برپا کنندگان آن نمایشگاهِ جذاب و غنی بدهکارم . از آن زمان تا کنون فکر می کنم برای دوست داشتن مطهری ، پیش از خواندن و مطالعه آثار گرانقیمتش باید "صدا"ی او را شنید . صدایی که شنیدنش به آدم انرژی مثبت فراوان می دهد و گویی استاد ، نوشیدنی گوارایی را در ظرف وجودت می ریزد و تو را سرشار از خدا می کند .

به همین مناسبت و به مناسب برپایی نمایشگاه بین المللی کتاب که بنابر اخبار ، باید دو سه روز دیگر آغاز به کار کند ، از همه کسانی که مطهری را دوست دارند یا می خواهند فرزندان یا شاگردانشان به مطهری عشق بورزند و زیربنای فکری محکمی داشته باشند توصیه می کنم از تهیه و توزیع کتابها و آثار او برای آنان غفلت نکنند اما پیش و بیش از آن ، پیشنهاد می کنم که "صدا"ی مطهری را به نسل جوان برسانند و لوحهای فشرده صوتی سخنرانیهای او را تهیه و در دسترس آنان قرار دهند. صدای مطهری کارسازتر از کتاب مطهری و زمینه ساز آن است !

اما از "مسجد سپهسالار" یا "مدرسه عالی شهید مطهری" خاطرات دیگری هم دارم . در سال اول دبیرستان ، زمانی که " محمد علی رجایی" از وزارت آموزش و پرورش به نخست وزیری رسیده بود و آنموقع  رئیس جمهور محبوب ملت بود و ما در دبیرستان دانشگاه ملی ایران در خیابان جمهوری درس می خواندیم ، و کشور در اوج تنازعات سیاسی بین بنی صدر و رجایی بود ، هر چند روز یک بار رئیس جمهور عزیزمان را در این مسجد می دیدیم . در آن زمان که شهادتها ، به تبع ترورهای سیاسی مجاهدین خلق زیاد بود ، مراسم بزرگداشت آنان و اساسا هر گونه مراسم اصلیی در آن روزها را در آنجا برگزار می شد و از آنجا که مدرسه ما هم چیزی تا بهارستان فاصله نداشت ، در آن مراسم شرکت می کردیم و اکثر اوقات رئیس جمهور را در حالی که بسیار ساده به میان مردم  آمده و در میان مردم  نشسته و مانند مردم برخاسته است  در آنجا می دیدیم و عشقمان به انقلاب اسلامی و بخصوص رئیس جمهور ساده زیست و مردمی آن بیشتر می شد. شاید  بخش عمده ای از زیاد رفتنهای ما هم به این مسجد ،  برای دیدن رئیس جمهوری بود که از جنس مردم و در میان مردم و بر خلاف تصور در دسترس بود .

***

حکایت "مسجدهای دوست داشتنی من " البته از بعد از شهادت رئیس جمهور مکتبی شهید رجایی هم ادامه دارد اما نه مجال نوشتنی برای من هست و نه احتمالا فرصت خواندنی برای شما ...

آنها که در این بازی شرکت کرده اند :

١- مسجدهای دوست داشتنی ( وبلاگ "عطش شکن").

٢- مسجدهای مصفا (وبلاگ "پنج دری").

٣- مسجدهای دوست داشتنی ( وبلاگ "سعی")

۴- مسجد دوست داشتنی ( وبلاگ " خدای قاصدک").

۵- مسجدهای تو دل برو ( وبلاگ "قاصدک بارون").

۶-برای همه مسجدها ...( وبلاگ "برای خاطر آیه ها").

٧-لبیک یا عطش شکن ( وبلاگ "بهانه خیس باران").

٨- مسجدهای دوست داشتنی (وبلاگ "مسیر").

٩- مسجدهای دوست داشتنی من (وبلاگ "پیچک سر به هوا").

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

خدایااااااااااا !

"بعضی" ها را اگر قابل هلاکت نیستند

                                   هدایت فرما ...

 

 

پانوشت ندارد . شما بنویسید

دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: دعا و نفرین و هدایت و هلاکت

دلبرا ! پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند 
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق  
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند 
خون صاحبنظران ریختی ای کعبه حسن  
قتل اینان که روا داشت ؟ که صید حرمند 
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب  
زلف و روی تو در اسلام ، صلیب و صنمند 
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان  
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند 
هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی است  
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند! 

 
حرف‌های خط موزون تو پیرامُن روی  
گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند 
در چمن سرو ستاده است و صنوبر خاموش  
که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند 
زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس  
به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند 
بندگان را نه گزیرست ز حُکمت ، نه گریز  
چه کنند؟  اَر بکشی ور بنوازی خدمند 
جور دشمن چه کند گر نَکِشد طالب دوست  
گنج و مار و گُل و خار و غم و شادی به همند 
غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس  
نشناسی که جگرسوختگان در اَلَمند 
تو سبکبار قویحال کجا دریابی  
که ضعیفان غمت بارکشان ستمند 
سعدیا ! عاشق صادق ز بلا نگریزد  
سست عهدان ارادت ز ملامت برمند

پ .ن : روز سعدی بر همه دوستان  مبارک باد ! 

سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()